كودك درون
سلام به همه دوستان خوبم، شرمنده كه دير به دير ميام. اگه خدا
بخواد درگير كاراي مهدكودكم شدم، ولي قول ميدم كه از خجالتتون در بيام. از اينكه
همراهيم ميكنيد و تنها نمي ذاريد ممنونم. از اينكه به فكر عشقم هستيد
متشكرم.
ميخوام برگرديم به نوشته هاي زيبا و پر معناي استاد خوبم كوئليو. قابل
توجه يكي از بهترين دوستام. ايشالا كه بخونه و خوشش بياد.
گاهي اندوهي ژرف ما را فرا ميگيرد كه نمي تونيم مهارش كنيم. مي
فهميم كه لحظه جادويي آن روز گذشته، و هيچ نكرده ايم. سپس زندگي جادو و هنرش را
پنهان مي كند.
بايد به آواي كودكي روزگاري بوده ايم، گوش بسپريم، كودكي كه هنوز
درون ماست. اين كودك لحظه هاي جادويي را مي فهمد. مي توانيم فريادش را خفه كنيم،
اما نمي توانيم آوايش را بخوابانيم.
كودكي كه روزي بوده ايم، همچنان حاضر است.
خجسته باشند كودكان، چرا كه ملكوت آسمان از آن آنان است. اگر تولد دوباره نيابيم،
اگر بار ديگر با معصوميت و شيفتگي كودكي به زندگي ننگريم، ديگر معنايي در زندگي
نخواهد ماند.
كساني كه مي كوشند جسم شان را بكشند، قانون خدا را زير پا مي
گذارند. آنان كه مي كوشند روح خود را نابود كنند نيز قانون خدا را زير پا مي
گذارند، هر چند گناه شان در ديدگان آدميان كمتر آشكار است.
به آن چه كودك درون
سينه مان مي گويد، گوش بسپريم. از اين شرمنده نشويم. نگذاريم بترسد، كه تنهاست و
شايد هرگز صدايش را نشنوند. بگذاريم كه او كمي مهار هستي مان را در دست بگيرد. اين
كودك مي داند كه هر روز با روز ديگر متفاوت است.
كاري كنيم كه بار ديگر احساس
محبوب بودن كند. اين كودك را راضي كنيم ـ حتا اگر مستلزم رفتاري نامأنوس باشد، حتا
اگر از نظر ديگران احمقانه بنمايد.
فراموش نكنيد كه خرد آدميان در برابر خداوند
جهالت است. اگر به كودكي كه در روح خود داريم گوش كنيم، چشم هامان به درخشش در مي
آيند. اگر رابطه مان را با اين كودك از دست ندهيم، رابطه مان را با زندگي از دست
نمي دهيم.
كنار رود پيدرا نشستم و گريستم - پائولو كوئليو
دوستان عزيز كودك درونتان را در يابيد، به او اجازه دوباره زيستن
دهيد تا شاديهايتان را دوباره پيدا كنيد. كودكان از كسي كينه به دل نمي گيرند، دقت
كنيد اگر كسي با آنها بدرفتاري كند، به دقيقه اي نمي كشد كه فراموش مي كنند. هميشه
با خدا در حال راز و نيازند، از صميم قلبشان به همين دليل به آنچه كه مي خواهند مي
رسند. در دنياي كودكان سياهي جايي ندارد، همه چيز زيبا و رنگارنگ است. در دنياي
كودكان همه چيز رعايت مي شود، احترام، سپاسگزاري،عشق و محبت، بازي...
دوستان
من توي اين دنيا زندگي كردم و عادت كردم،امتحان كنيد، فقط يه روز كودك بودن رو.
خودتون رو كاملا جاي اونا بذاريد. به خواسته هاي دلتون توجه كنيد. يه روز به خاطر
چيزي كه دلتون ميخواد پول خرج كنيد، كاراي عجيب غريب بچگيا رو تكرار كنين. توي خلوت
خودتون مثل بچه هاي حرف بزنيد. اگه خانمي عروسكاتونو بغل كنيد، اگه آقاييد براي
خودتون يه ماشين يا هرچي كه دوست داريد بخريد، نگران نباشيد كسي بهتون نمي خنده،
اگر هم بخنده مهم نيست. فقط شاد باشيد و براي خودتون. اونوقت لذت كودكي رو دوباره
تجربه مي كنيد.

آدم و حوا
خداي يگانه پس از هفت روز كار شبانه روزي و آفريدن زمين و آسمان و دريا و درختان و... بالاخره رو به فرشتگان بارگاهش كرد و گفت: اينك وقت آن رسيده كه چيزي را خلق كنم تا بر روي زمين زندگي كرده و از اين زيبايي ها استفاده كند و از آنها لذت برد و ستايش و حمد ما را به جاي آورد. فرشتگان به تكاپو افتادند، مگر از ما بهتر نيز مي تواند وجود داشته باشد؟ مگر ما به درستي ثناي خدا را به جاي نمي آوريم؟
در اين گير و دار بودند كه خداوند دست به آفريدن و خلق كردن موجودي از خاك كرد و انسان را آفريد. آدم را، از جنس مذكر. هنگامي كه آدم زاده شد، خداوند از روح والا و گرانقدر خود بر جسم او دميد و به او جان داد. آدم برخاست در بهشت خداوند شروع به گشت و گذار كرد. زيباييهايي را كه خداوند برايش ساخته بود را ديد، ولي در دل شاد و خوشحال نبود. خدا متعجب شد. چرا بنده من، مخلوق من، از اينهمه نعمتي كه برايش آفريده ام خشنود نمي باشد؟ مگر نه اينكه همه آنها را آفريده ام تا آدم از آنها لذت برد و حمد مرا به جاي آرد؟ پس چه شده كه بنده من ناخشنود مي باشد؟
خداوند از اينكه ميديد مخلوقش اينگونه يكه و تنها در بهشت سرگردان است رنجيده گرديد. جرقه اي در ذهنش درخشيد و درد آدم را فهميد. آدم هم همانند خودش تنها بود و خداوند كه مدتهاي مديد درد تنهايي را چشيده بود اكنون متوجه بود كه بنده اش چه مي كشد. بنابراين تدبيري انديشيد كه او را از تنهايي به در آورد. و آن تدبير خلق همزادش حوا بود.
از زمان خلق همزادش، آدم و حوا، دو عاشق و دو دلداده در باغ بهشت قدم مي زدند و صداي خنده هايشان به عرش مي رسيد. و خداوند از اينكه بندگانش شادند خوشحال و سرمست بود.
خدا در لحظه خلقت آدم يك چيز را فراموش كرده بود. در بدن آدم همه اعضا و جوارح دو نيمه داشتند، چشم، گونه، گوش، مغز، ريه، روده... و تنها عضوي كه تنها بود و يك قسمت داشت قلب بود. در حقيقت آدم نيمه بود، او انساني كامل نبود. خداوند با خلق حوا او را كامل كرد. زيرا نيمه ديگرش را در وجود او قرار داده بود. و آنها تا زمانيكه از ميوه ممنوعه بخورند و حتي پس از آن عاشقانه زيستند......
پس چرا ما مثل پدر و مادر خود زندگي نكنيم؟! پس چرا ما عاشقانه زندگي نكنيم تا روزي كه بميريم؟! پس چرا ما وقتي كسي را دوست داريم بي شرم بر زبان جاري نكنيم؟!
وقتي خداوند از روح خودش در وجود ما دميده و اون رو بي هيچ منتي در اختيارمون گذاشته چرا بايد خدشه دارش كنيم؟ چرا بايد همديگرو آزار بديم؟ بياييد هميشه بهترين باشيم، هميشه روحاني باشيم، هميشه با خدا باشيم، هميشه عاشق باشيم، چون عاشق از خدا جدا نيست. خدا دوست نداشت زجر كشيدن آدم رو ببينه به خاطر همين حوا رو آفريد.

پ.ن: اين داستان رو خودم نوشتم با الهام از خلقت آدم و حوا
امید
حرفای آخرت بوی خداحافظی طولانی نمی داد، نگاه آخرت نگاه بار آخری نبود، شام آخرمون آخرین هم سفرگیمون نبود، خریدمون یادته کل تهرونو گردنودمت،خرید آخرمون نبود، هنوز برای تو چیزی نخریدم، هنوز داری با کفشای میرزانوروز میری بیرون، نمیخوای که آبروی من بره؟، دلیل رفتنت رو تازه فهمیدم چقدر دیر!، چقدر خودخواهانه تصمیم گرفتی عزیز دلم، درسته که منو تو با هم دوتایی قرار داشتیم، به نظرم باید دوتایی برای آیندمون تصمیم میگرفتیم، از خودگذشتگی نکردی، این خودخواهی محضت بود، وای به حالت که ببینمت، که میدونم میبینمت، ناامید نباش، من هستم تا آخر دنیا، تا جایی که تو بخوای خطرناکترین مسیرو انتخاب کردی، ولی نباید تنها می رفتی امید دلم، توی مسیری که تو رفتی همیشه مرگ در انتظار نیست، اگه آخر زندگیت بود زبونم لال، همینجا در آغوش خانواده خدا به کارت پایون میداد میخوام مفصل در موردش باهات حرف بزنم، دارم خفه میشم، میدونم حال تو از منم بدتره، لااقل من مینویسم ، یا برای کسی تعریف می کنم ولی تو می ریزی تو خودت، میدونم چون غیر من کسی رو نداری بر میگردی، پس به امید اونروز، فقط برات دعا می کنم خدا به هردومون صبر بده، همه حرفامو چون هیچ راهی برام نذاشتی هر شب برات می فرستم و میدونم که خدا به گوشت می رسونه، مراقب خودت باش، دل تنگ صداتم، ولی برعکس اون چه که دوست خوبمون قاصدک ایرونی میگه من ثانیه به ثانیه یاد خدا هستم نه فقط وقت گرفتاری، دوست خوبمون من هر شب با این دعا میخوابم و هر صبح بیدار میشم، از اول آشنایی با بابک چون هدیه خدا بوده و جایی گذاشتم که حتما ببینمش. در ضمن شعار نیست!!!!!!!!
خدایا از اینکه مرا در گرفتاریها تنها نمیگذاری دوست دارم
خدایا ترا سپاس
خدایا از اینکه در اوج بحرانها هوای مرا داری ترا سپاس
بخاطر آرامش درونم سپاس
بخاطر سلامتی ام سپاس
بخاطر عشق بی دریغم سپاس
بخاطر پدر و مادر سپاس
در پناه حق

بازگشت
این چند روزه توی کما بودم که یهو هوس کردم یکی از کتابامو باز کنم و بخونم، وقتی کتاب کیمیاگرو باز کردم این جمله به چشمم خورد:
عشق هرگز مانع نمی شود که انسان در جستجوی هدف بزرگ خود نباشد و اگر چنین شد، باید مطمئن بود که عشق، عشقی حقیقی نیست، یا عشقی نیست که از آن شخص باشد و باید آن را از بین برد و رها کرد.
بهم خیلی بر خورد احساس کردم داره به من میگه و داره با من حرف میزنه، چون عشق من به بابک حقیقی و راست بود و هست، وقتی داشت می رفت ازم خواست که حتما یه مدیر موفق و یه کسی باشم که بهش افتخار کنه. و من برای اینکه بابک به خواسته هاش برسه و نشون بدم که عشقمون حقیقی بوده حتما اینکارو میکنم.
از همه دوستان خوبم که توی این مدت ما رو دعا کردن بینهایت تشکر میکنم. شاد و موفق باشید، در پناه حق.

یلداترین یلدا
بلندترین شب سال، امسال دومین سالی است که این شب را با حضور گرمت می گذرانم، تنها با یادت دل خوشم، امیدوارم که در میان برفهای سپید در سیاهی طنازترین شب سال، طولانی ترین شب سال سر حال باشی و به یاد من، در این شب سرد در آغوشت می فشارم تا گرمایت تا بند بند استخوانم نفوذ کند، تا روحم با روحت در آمیزد، تا طنین خوش نفسهایت زمزمه لالایی امشبم باشد. کاش بودی تا دانه های سرخ انار خودم در دهانت می گذاشتم، کاش بودی تا شیرینی هنداوانه را من بر دهانت می چشاندم، کاش بودی تا شوری این آجیل را با هم و با شادی مزه مزه می کردیم. حال که نیستی کاش شاد باشی، در آن سرما و برف کاش به یاد من باشی، کاش فرصت کنی که کامت را شیرین کنی، مراقب خودت باش.
یلدایت بلند، گرم، سپید، زیبا، آسمانی ای دوست داشتنی من
![]()
داستان مداد
صد در صد همه تا به حال با مداد نوشتن، همون مدادی که مشقای بچگیمونو می نوشتیم، هی غلط مینوشتیم و پاک میکردیم، رنگارنگشو داشتیم، به نصفه که می رسید تندتر می تراشیدیم که بعدی رو از مامان و بابا بگیریم، موقع نوشتن هم مشکی رو دستمون میگرفتیم هم قرمزو، هی تندی عوض میکردیم تا مشقامون قشنگ بشه. تا حالا به جز اینکه وسیله ای هست برای نوشتن به این فکر کردید که چه کارایی دیگه ای داره؟ آیا تا به حال به این فکر کردی که زندگی هم یه نوشته است، هر روز که از عمرمون میگذره ما در هر حال نوشتن یک برگ از کتاب زندگیمون هستیم، ولی یادمون باشه که هدایتگر ما کسی جز خدا نیست. ما مداد به دست در حال نوشتن برگ برگ زندگی هستیم، ولی خدا میگه چی بنویسیم و چه جوری بنویسیم.
از نظر پائولو کوئلیو مداد ۵ خاصیت داره که اگر به این خواص فکر کنی و عملی کنی تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی. حالا من این خواص رو میگم ایشالا بکار بیاد.![]()
خاصیت اول: میتوانی کارهای بزرگ کنی، اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
خاصیت دوم: گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد، اما آخر کار نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
خاصیت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگه داری، مهم است.
خاصیت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سرانجام خاصیت پنجم: مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد. بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار که می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.
چون رود جاری باش - پائولو کولیو
موفق و شاد باشید، در پناه حق.![]()

